برای روزهای دلتنگی

تمام وجودم سرشار از نوشتن شده، نوشتن از روزهای نچندان دور و لذتبخش، که روزهای آخرش را طی می کند. 11 سال شاید هم بیشتر اما کمتر نیست. مرثیه ای برای خودم می نویسم تا شاید آرامم کند، مرثیه ای برای روزهایی که می آیند و من بدون تو، بدون دنیایی که خودم را در آن متصور بودم و این روزها، روز های آخر را می گذرانم. بدون تجسم به آینده ای که رو به رویم هست، می خواهم این روزها را لذت ببرم. بدون هیچ کم و کاستی، لحظه لحظه ی آن را در وجودم بریزم، شاید روزهای بعد اگر دلم برایش تنگ شد، از صندوق دلم بیرون بیاورم، با دستمال نمناک تمیزش کنم بگذارم روبرویم نگاهش کنم، چند حرف دل برایش بگویم، بگویم چقدر برای اون روزها دلم تنگ شده. دوباره بگذارم در صندوق دلم، صندوق را ببندم، به وقت دلتنگی نگهش دارم.

چقدر سخت هست بعد از این مدت مجبور باشی تغییر کنی، از دنیایت بیایی بیرون و در دنیای دیگر سیر کنی، زندگی هیچ وقت آن طور که می خاستی پیش نرفته و نخاهد رفت. یادم باشد همیشه این روز را سیاه بپوشم، به سوگ بشینم و یاد کنم. یاد کنم از روزهایی که تو بودی و من رفتم. به خودم تسلیت بگم، و منتظر باشم.
لباس سیاه چقدر می تواند غم نداشتنت را به رخ بکشد. چقدر دلتنگت خواهم شد. چقدر دلم تنگ است که باید بدون تو سیر کنم. چقدر سخت هست بدون تو باید ادامه دهم، روزهایی بود، دنیای من بودی و من غرق در عالم تو می شدم. قصه زندگی روایت می کردی و من تماشاگرت می شدم.
چه شب هایی را با هم صبح کردیم و روزها را شب. چه شب هایی گفتیم و خندیدیم، چه اتفاقاتی را با هم از سر گذراندیم. چقدر با هم بودنمان خوب بود. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شد.
حس نداشتنت، برایم خیلی سخت و گران خواهد بود.

دیدگاهی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.