Hold time

این روزها فقط و فقط کمی خستم،

تو صف ایستادم و صدای مهیب رعد و برق فضا را پر می کند. کمی آن طرف تر دختری جیغ می زند. انگا ترسیده، بعد از لحظه ای صدای خنده همان دختر، پیرمردی سرش را بالا می گیرد و نگاهی به تاریکی می اندازد.

جوانی چتر در دست کنار میله ها ایستاده گه گاه خم میشود و به پشت سر نگاه می کند و من سخنان دکتر دیدانی در باب فلسفه گوش میدهم.

چندین و چند اتوبوس از کنارم می گذرد. و من بیخال آن ها به سرنشینان آن نگاه می کنم. من نمی خاهم سوار بشوم. می خاهم بمانم. بمانم. زمان را برای خودم نگه دارم

بیا که فصل جوانی به کس وفا نکند / صفای عمر دو روز به آرزو گذرد

رسیده عمر به پایان در فراق اکنون /  بیا که لحظه مردن به روبرو گذرد

 

One Comment

  1. سمیه

    خیلی زیبا بودن
    هم عکسا هم حس موندن, بدون هیچ حرکتی… در ایستگاه… در خیابان… در زمان… در مکان…
    .
    .
    .
    مرسی

دیدگاهی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.