پیری میگفت:
اگه میخواهی جوان بمانی،دردهای دلت را فقط به کسی بگو که دوسش داری و دوستت دارد!
خندیدم و گفتم:
پس چرا تو جوان نماندی؟
پیر لبخندتلخی زد وگفت: دوستش داشتم، دوستم نداشت…
ما
فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما
راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پاک
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
مهدی اخوان ثالث
این روزها فقط و فقط کمی خستم،
تو صف ایستادم و صدای مهیب رعد و برق فضا را پر می کند. کمی آن طرف تر دختری جیغ می زند. انگا ترسیده، بعد از لحظه ای صدای خنده همان دختر، پیرمردی سرش را بالا می گیرد و نگاهی به تاریکی می اندازد.
جوانی چتر در دست کنار میله ها ایستاده گه گاه خم میشود و به پشت سر نگاه می کند و من سخنان دکتر دیدانی در باب فلسفه گوش میدهم.
چندین و چند اتوبوس از کنارم می گذرد. و من بیخال آن ها به سرنشینان آن نگاه می کنم. من نمی خاهم سوار بشوم. می خاهم بمانم. بمانم. زمان را برای خودم نگه دارم
بیا که فصل جوانی به کس وفا نکند / صفای عمر دو روز به آرزو گذرد
رسیده عمر به پایان در فراق اکنون / بیا که لحظه مردن به روبرو گذرد
آخرین دیدگاهها