دیروز قسمتی از آسمان بودی
به سرنوشت آدمها دچار شدی دوست من!
کوچک شدی
به پهنهی این تیرگی
مواظب باش گم نشوی!
که تیرگی ادامهی طبیعی آبیها نیست.**رسول یونان
ما
فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما
راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پاک
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
مهدی اخوان ثالث
این روزها فقط و فقط کمی خستم،
تو صف ایستادم و صدای مهیب رعد و برق فضا را پر می کند. کمی آن طرف تر دختری جیغ می زند. انگا ترسیده، بعد از لحظه ای صدای خنده همان دختر، پیرمردی سرش را بالا می گیرد و نگاهی به تاریکی می اندازد.
جوانی چتر در دست کنار میله ها ایستاده گه گاه خم میشود و به پشت سر نگاه می کند و من سخنان دکتر دیدانی در باب فلسفه گوش میدهم.
چندین و چند اتوبوس از کنارم می گذرد. و من بیخال آن ها به سرنشینان آن نگاه می کنم. من نمی خاهم سوار بشوم. می خاهم بمانم. بمانم. زمان را برای خودم نگه دارم
بیا که فصل جوانی به کس وفا نکند / صفای عمر دو روز به آرزو گذرد
رسیده عمر به پایان در فراق اکنون / بیا که لحظه مردن به روبرو گذرد
پسر عمو، امیر عباس، سلام. نمیدونم الان که داری اینو میخونی تو چند سالت شده و من چند سالم هست. تو کجایی و من کجای این جهان قرار داده شده ام
.
آرام خابیده بودی. نمیشد بهت دست زد، غر می زدی، وقتی داشتم ازت عکس میگرفت برایم ژست ها مختلفی گرفتی، انگار میدونستی دارم عکس میگیریم
.
امیر عباس، هیچ وقت آرزو نکن که زود بزرگ بشی، چون وقتی بزرگ شدی، آرزو می کنی کاش همون بچه می موندی.
چند وقت هست دنیام شده این شعر، نگاهم رو تغییر داده، تمام عکسهایم حس و بوی این شعر رو گرفتن، این چند خط چه بلایی داره بر سرم میاره. شعر نیست، نمی دانم چه نام ببرم بر این چند خط، الماس، طلا، گرانبها تر از این هاست برایم
.
سوگند بر چشمت که از تو
تا دم مرگ دل بر نمی گیرم
مرا مگذار و مگذر
بلله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر
آخرین دیدگاهها